جوجوئی
هرچی که بخوای...
يك شب از دست كسي باده اي خواهم خورد. كه مرا با خود، تا آن سوي اسرار جهان خواهد برد! با من از "هست" به "بود" با من از نور به تاريكي، از شعله به دود با من از آوا تا خاموشي، دورتر، شايد تا عمق فراموشي راه خواهد پيمود... كي از آن سرمستي خواهم رست؟ كي به همراهان خواهم پيوست؟ من، اميدي را در خود بارور ساخته ام. تار و پودش را، با عشق تو پرداخته ام. مثل تابيدن مهري در دل مثل جوشيدن شعري از جان مثل باليدن عطري در گل جريان خواهم يافت. مست از شوق تو، از عمق فراموشي راه خواهم افتاد. باز از ريشه به برگ، باز از "بود" به "هست" باز از خاموشي تا فرياد! تا ۱ ماه دیگه آپ نمی کنم مطمئن باش جواب خدا به تو سوسیالیسم الهی نیست! جواب خدا به فقرا، خوشبختیای کوچیک کوچیکه. وقتی گرسنهای یه لقمه نون خوشبختیه! میدونی، وقتی تشنهای یه قطره آب خوشبختت میکنه. وقتی خوابت میاد یه چُرت میزنی خوشبخت عالمت میکنه. تو برا اینکه خوشبخت بشی باید یه چیزی از دست بدی، نه اینکه به دست بیاری. خوشبختی یه خط نیست، خوشبختی یه مُشتی از لحظاته! میدونی؟ لحظهای که میخندی. درسته که این لحظات مثه نقطههای ریزن ولی به هم نزدیک میشن یه خط درست میکنن. من فکر میکنم فقرا خیلی خوشبختترن تا اون آدمایی که، مثلن مثل ما فکر میکنن به انتهاش رسیدن. اونوقت مردم فکر میکنن که خدا چرا پولدارا رو بیشتر دوست داره! پس چرا فقرا رو آفریده؟ ولی من فکر میکنم فقرا خیلی خوشبختترن. خدا بیشتر دوسشون داره. خدا فقرا رو آفریده که با چیزای کوچیک کوچیک خوشبختشون کنه ماه من غصه چرا؟! آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد! يا زميني را که، دلش از سردي شبهاي خزان نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد کشيد و در آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت تا بگويد که هنوز پر امنيت احساس خداست! ماه من غصه چرا؟! تو مرا داري و من هر شب و روز آرزويم همه خوشبختي توست! ماه من! دل به غم دادن و از يأس سخن ها گفتن کار آن هايي نيست که خدا را دارند... ماه من! غم و اندوه، اکر هم روزي، مثل باران باريد، يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادي وا کن و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست! او هماني است که در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد نشانم مي داد... او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد، همه زندگي ام، غرق شادي باشد... ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد! معني خوشبختي، بودن اندوه است...! اين همه غم و غصه، اين همه شادي وشور، چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند، همه را با هم و با عشق بچين... ولي از ياد مبر؛ پشت هر کوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا! و در آن باز کسي مي خواند؛ که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟! هر قطره لیاقت دریا نیست قطره عبور کرد و گذشت قطره ایستاد و منجمد شد قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست روز دریا شدن و خدا قطره را به دریا رساند قطره طعم دریا را چشید و طعم دریا شدن را . روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر از دریا بزرگ تر هم هست؟ خدا گفت: آری هست قطره گفت: پس من آن را می خواهم. «بزرگ ترین را بی نهایت را» خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: این بی نهایت است آدم عاشق بود دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را توی آن بریزد. اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت قطره از قلب عاشق عبور کرد. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت وقتی قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت: حالا تو بی نهایتی چون که عکس من در اشک عاشق است. از همان روزی که فرزندان آدم صدر پیغام آوران حضرت باریتعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرده بود گر چه آدم زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از هماان روزی که با شلاق وخون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد هی دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت بر نگشت قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه ی دنیا زخوبیها تهی است صحبت از آزادگی .پاکی .مروت ابلهی است صحبت از موسی وعیسی و محمد نا بجاست قرن موسی چمبه هاست من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی برادر اشک در چشمان وبغضم در گلوست وندرین ایام زهرم در پیاله اشک وخونم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت وکور در میان مردمی با این مصیبتها صبور صحبت از مرگ محبت ومرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است اگر تنهاترین تنها شوم، باز خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست. نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگرتمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاویدان آسیب ناپذیر من هستی. ای پناهگاه ابدی! تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی. (دکتر علی شریعتی) ای صمیمی! . . . ای دوست من تشنه مثل خورشيد بي سرزمين تر از باد ببخشید مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…! پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است." - "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم." دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است." مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: " روز بخير!" مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت! - بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...! بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو پسرک با چشمانی پراشک٬ باپاهای برهنه روی برفها ایستاده بود و باحسرت به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد. زنی در حال عبور او را دید... زن او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش... پسرک پرسید: ببخشید٬ شما خدا هستید؟! زن لبخند زد و پاسخ داد: نه٬من فقط یکی از بنده های خدا هستم... پسرک گفت: می دانستم با خدا نسبتی دارید...
نیمه گمشده ام آخر کیست این سوالیست که با خود دارم سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید وچه چشمان سیاهی دارد مثل این که دل او نیز هوایی دارد چقدر موجو تلاطم دارد از کنار دل من می گذرد پر صلابت پر حجم و عجب شرم و حیایی دارد نیمه گمشده ام یک بید است که به مجنون صفتی مشهور است که همه فصل خدا را دارد و صدای نی مجنون دارد سیرت و صورت زیبا دارد پر ز گلهای شقایق شده است پر ز خواب گل مریم شده است که شب تار به هم می پوید که دلی پر ز شکایت دارد و درون دل من می ماند ای کاش احساس شبنم را درک می کردی و با دستانت احساس خواب نیلوفر را بر هم نمی زدی کاش می دانستی رنگ برگ سبز است یا زرد کاش می دانستی که پرنده ی وجودم به دنبال اشیانی است به وسعت تو کاش آتش گرم عشق می شدی و تنم را از سرمای غم تنهایی حفظ می کردی کاش ...اما افسوس تو پنداشتی که من هیچم ولی،نخواستی بدانی که هیچ هم حرف هایی برای گفتن دارد حرف هایی از جنس شقایق...
![]()



گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت . . . حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من . . . به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی! . . . ای خوب
تو مرا یادکنی . . . یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
آرزویم همه سرسبزی توست
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد
کولي تر از ترانه بي پرده مثل فرياد
تنها تر از سکوتم روشن تر از ستاره
عاشق تر از هميشه با من بخون دوباره
پلکاي پنجره رو وا مي کنم تو کوچه زمزمه مهتابه
همه پنجره ها خاموشن انگار اين کوچه خلوت خوابه
بي صدا اسمتو فرياد مي زنم هق هقم پنجره رو مي بنده
دوباره دستاي نامرئي شب پلکاي پنجره رو مي بنده
![]()
.jpg)

زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست
زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است،
زندگي مثل زمان در گذراست...


نیمه گمشده ام یک سیب است
نیمه گمشده ام یک آهوست
چقدر تندرواست
نیمه گمشده ام یک دریاست
چقدر جذر چقدر مد چقدر آبی روشن دارد
نیمه گمشده ام یک رود است
و ترش می سازد به هوای دل سودا زده اش
نیمه گمشدهام یک کوه است
نیمه گمشده ام یک فصل است
نیمه گمشده ام یک ساز است
و صدای دل پر درد زمان که برای دل من می خواند
نیمه گمشده ام یک ابر است
ولی گه گاه دلش می گیرد پس کمی اشک ز خود می بارد
نیمه گمشده ام یک دشت است
پر ز عطر است پر ز سنبل
نیمه گمشده ام مهتاب است
نیمه گمشده ام یک تنهاست
و کسی را به نفس می خواهد که بر او راز و غم دل گوید
نیمه گمشده ام در یاد است 

| Design By : Night Skin |












